سالها بود میگفتم
آخ میشه روزی این زمستان دراز تموم شه. بهار بیاد
بهار بیاد . ابرهای سیاه ی قلعه کوه کناربرند قدرت سیاهی ها تموم شه
گل افتاب گلها شو بپاشونه. عمر برف سیاه دل و بسوزونه.
سالها بود میگفتم
اخ میشه آن روز بیاد.سبزی ها سوار اسب سفید شادی غل غله وار
چشمان و گوشا باز توی این دیار دونه بنشونه . دونه ها چشمه زنند.
چشمه ها ساقه بده .ساقه ها غنچه دهند. غنچه ها رنگ بگیره سبز
سبزما قدبکشند.قدش تا قلم نشد.سبزقد کشیده رو ببینیم.
سالها بود می گفتم . سالها بود میخواستم.
خیلی سال اه کشیدیم.خیلی سال داغ چشیدیم.
تا که در سالهای پیش یه دسته مرد شریف بلندشدند.گفتند
ما که هی اه میکشیم. داغ میچشیم
ما که ارزو داریم.ملکی سبزداشته باشیم.
نایستیم زمستون خود بخودی تموم شه.
ما باید مثل انها که در چنگ زمستون اسیر بودند.
با هم همدست شدند.زمستونو زخاک بیرون کردند
تخت برای بهار نهادند.
ما باید کار اونا رو در پیش گیریم.
نباید اینجا بنشینیم تا بپوسیم.
ما باید مثل انها که الان با دلهای شاد با جان ودل سبزی ها بغل دارند.
با هم همدست شویم.
برای دیارمون تا قله کوه راهی پیش گیریم.
پارو تهیه کنیم.برفها پارو زنیم.برسیم قله کوه.
کت هامون رو بپیچیم دور پارو.
پاروهارو میون ابرهای شوم بچرخونیم.
ابرهاروبرهم زنیم.بهم زدههاروبدر کنیم.
گل افتاب دونه هاش بپاشونیم.عمر برف سیاه دل بسوزونیم.
زمستونو همین جا دفن کنیم.زمستون هارو براشون تلخ کنیم.
اینجا با سرودهامون . تخت بهار رو بنشونیم.
دیارسبزرو برای همه پهن کنیم.
انها هر کس بدیدند.این حرفها زدند.
هر کی ندیدند.پیغام دادند.
نوشتند بدرودیوار زدند.
انها خواستند ما رو اگاه کنند.ما روهمدست کنند.که نشدونشد.
چه کردند خودشون دست بکارشدند.
برای این دیارتا قله کوه تازه راه پیش گرفته بودند.
که گرفت زمستون سیاه انها رو.
سرما تازیانه وارسوزاند جونارو.
دستانشون و پیچوند.پاروها شکست.
پاها له کرد.کمرها خم.
خلاصه انها پیش نبردند کارهارو.اما چی
کارهاشون مارو اگاه کرد.
برای شناختن زمستون پایه ای کاشته شد.
سالها وماها میون سرما همینطوری گذشت.
مردم کم کم اگاه تر شدند.
هفت هشت سالی برفت.
فهمیدیم کار نیمه رو باید سر گرفت.
همه باهم شدیم.همه همدست شدیم.
برای دیار خود بسوی قله کوه.
پارو تهیه کردیم. پاروزدیم.پاروزدیم.
گرم پاروزنی بودیم که زمستون مارو نیمه راه گرفت.
پیشروها رو پیچوند.پس روان ازسفر بازداشت.
در اینجا دارودسته ی انها اومدند.جلو افتادند.برف پاروزدند.
برای پاروزنی بما هم نهیب زدند.پشت به پشت هم دادیم.
برفها رو پارو کردیم.پارو کردیم.رسیدیم قله کوه.
ابرهارو برهم زدیم. سوزوندیم.دونه ی گل افتاب روپاشوندیم
عمر برف سیاه دل رو اتش زدیم.تخت بهار و گذاشتیم
ملک مونو زدست زمستون سیاه در اوردیم.
زمستونی هاروبیرون کردیم.
که بیاد گل و بهار.بیاد ان اسب سوار.
برای پسرهاودخترانم بگم.
زمستون وقتی که رفت.باد بهاری اینجا دمید.
اومد ان اسب سوار. شادی وغل غله وار.
با چشم وگوشهای باز.اینجا دونه پاشید.
دونه ها چشمه زدند.چشمه ساقه شدند.
ساقه ها غنچه دادند.
غنچه ها می خواستند رنگ بگیرند سبز
سبز اینجا قد بکشه تاهمه ی ما سبز ببینیم
جای سبز کرکه لنگه دراومد.
جای سبز کرکه لنگه دراومد.
پنج شش ماه ی این حال و روزدمغ کرده مارو
یاد ان پارو زنی بی رمق کرده مارو
دست ودل شاد بکار نمی ره
با رضایت کرکه لنگه کنار نمی ره
نمی دونیم الان دیگه چکار کنیم.
پائین ریش و بالا سبیل.
نمی دونیم کجا بپاشیم شکره.
ما اینجا سبزمی خواستیم.
کرکه لنگه دیگه چه بود.
شددامن گیر مون.
الان هم دارودسته ی انها بما امید میدند.
دمق شدن نداره.ماالان بایدمردمردان باشیم.
کارکنیم مثل شیران باشیم.
چشم وگوش واکنیم.نگذاریم جلوی افتاب وسیاهی بگیره.
بعدش افتاب اینجا بمیره.
چرا که همه میدونیم.کرکه لنگه بی ریشه ست.
بی ریشه پیش افتاب پوسیده میشه میمره.
نمی تونه پیش افتاب طاقت بیاره.
بله پسرهاودخترانم.راست میگند.
الان ما باید هرجوری شده .
افتاب رو دراین دیار زنده نگه داریم
افتاب رو دراین دیار زنده نگه داریم.
واگردان میشه
آخ میشه روزی این زمستان دراز تموم شه. بهار بیاد
بهار بیاد . ابرهای سیاه ی قلعه کوه کناربرند قدرت سیاهی ها تموم شه
گل افتاب گلها شو بپاشونه. عمر برف سیاه دل و بسوزونه.
سالها بود میگفتم
اخ میشه آن روز بیاد.سبزی ها سوار اسب سفید شادی غل غله وار
چشمان و گوشا باز توی این دیار دونه بنشونه . دونه ها چشمه زنند.
چشمه ها ساقه بده .ساقه ها غنچه دهند. غنچه ها رنگ بگیره سبز
سبزما قدبکشند.قدش تا قلم نشد.سبزقد کشیده رو ببینیم.
سالها بود می گفتم . سالها بود میخواستم.
خیلی سال اه کشیدیم.خیلی سال داغ چشیدیم.
تا که در سالهای پیش یه دسته مرد شریف بلندشدند.گفتند
ما که هی اه میکشیم. داغ میچشیم
ما که ارزو داریم.ملکی سبزداشته باشیم.
نایستیم زمستون خود بخودی تموم شه.
ما باید مثل انها که در چنگ زمستون اسیر بودند.
با هم همدست شدند.زمستونو زخاک بیرون کردند
تخت برای بهار نهادند.
ما باید کار اونا رو در پیش گیریم.
نباید اینجا بنشینیم تا بپوسیم.
ما باید مثل انها که الان با دلهای شاد با جان ودل سبزی ها بغل دارند.
با هم همدست شویم.
برای دیارمون تا قله کوه راهی پیش گیریم.
پارو تهیه کنیم.برفها پارو زنیم.برسیم قله کوه.
کت هامون رو بپیچیم دور پارو.
پاروهارو میون ابرهای شوم بچرخونیم.
ابرهاروبرهم زنیم.بهم زدههاروبدر کنیم.
گل افتاب دونه هاش بپاشونیم.عمر برف سیاه دل بسوزونیم.
زمستونو همین جا دفن کنیم.زمستون هارو براشون تلخ کنیم.
اینجا با سرودهامون . تخت بهار رو بنشونیم.
دیارسبزرو برای همه پهن کنیم.
انها هر کس بدیدند.این حرفها زدند.
هر کی ندیدند.پیغام دادند.
نوشتند بدرودیوار زدند.
انها خواستند ما رو اگاه کنند.ما روهمدست کنند.که نشدونشد.
چه کردند خودشون دست بکارشدند.
برای این دیارتا قله کوه تازه راه پیش گرفته بودند.
که گرفت زمستون سیاه انها رو.
سرما تازیانه وارسوزاند جونارو.
دستانشون و پیچوند.پاروها شکست.
پاها له کرد.کمرها خم.
خلاصه انها پیش نبردند کارهارو.اما چی
کارهاشون مارو اگاه کرد.
برای شناختن زمستون پایه ای کاشته شد.
سالها وماها میون سرما همینطوری گذشت.
مردم کم کم اگاه تر شدند.
هفت هشت سالی برفت.
فهمیدیم کار نیمه رو باید سر گرفت.
همه باهم شدیم.همه همدست شدیم.
برای دیار خود بسوی قله کوه.
پارو تهیه کردیم. پاروزدیم.پاروزدیم.
گرم پاروزنی بودیم که زمستون مارو نیمه راه گرفت.
پیشروها رو پیچوند.پس روان ازسفر بازداشت.
در اینجا دارودسته ی انها اومدند.جلو افتادند.برف پاروزدند.
برای پاروزنی بما هم نهیب زدند.پشت به پشت هم دادیم.
برفها رو پارو کردیم.پارو کردیم.رسیدیم قله کوه.
ابرهارو برهم زدیم. سوزوندیم.دونه ی گل افتاب روپاشوندیم
عمر برف سیاه دل رو اتش زدیم.تخت بهار و گذاشتیم
ملک مونو زدست زمستون سیاه در اوردیم.
زمستونی هاروبیرون کردیم.
که بیاد گل و بهار.بیاد ان اسب سوار.
برای پسرهاودخترانم بگم.
زمستون وقتی که رفت.باد بهاری اینجا دمید.
اومد ان اسب سوار. شادی وغل غله وار.
با چشم وگوشهای باز.اینجا دونه پاشید.
دونه ها چشمه زدند.چشمه ساقه شدند.
ساقه ها غنچه دادند.
غنچه ها می خواستند رنگ بگیرند سبز
سبز اینجا قد بکشه تاهمه ی ما سبز ببینیم
جای سبز کرکه لنگه دراومد.
جای سبز کرکه لنگه دراومد.
پنج شش ماه ی این حال و روزدمغ کرده مارو
یاد ان پارو زنی بی رمق کرده مارو
دست ودل شاد بکار نمی ره
با رضایت کرکه لنگه کنار نمی ره
نمی دونیم الان دیگه چکار کنیم.
پائین ریش و بالا سبیل.
نمی دونیم کجا بپاشیم شکره.
ما اینجا سبزمی خواستیم.
کرکه لنگه دیگه چه بود.
شددامن گیر مون.
الان هم دارودسته ی انها بما امید میدند.
دمق شدن نداره.ماالان بایدمردمردان باشیم.
کارکنیم مثل شیران باشیم.
چشم وگوش واکنیم.نگذاریم جلوی افتاب وسیاهی بگیره.
بعدش افتاب اینجا بمیره.
چرا که همه میدونیم.کرکه لنگه بی ریشه ست.
بی ریشه پیش افتاب پوسیده میشه میمره.
نمی تونه پیش افتاب طاقت بیاره.
بله پسرهاودخترانم.راست میگند.
الان ما باید هرجوری شده .
افتاب رو دراین دیار زنده نگه داریم
افتاب رو دراین دیار زنده نگه داریم.
واگردان میشه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر